سفارش نرم افزار ها

با سلام خدمت تمام دوستان

در قسمت نظرات این بخش میتونید نرم افزار خودتون رو سفارش بدید

هر گونه پروژه برنامه نویسی هم که خواستید میتونید سفارش بدید (قیمت به صورت توافقی)

  c# - c  - delphi  -  data base sql server  -   ویژوال بیسیکـ - صفحات وب - سایت های مغازه ها و ادارات-و.....

 

دانه ای که سپیدار بود

دانه ای که سپیدار بود
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید ."
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خدا گفت:
"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی."
دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.
سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

مردي كه فكر مي كرد همسايه اش دزد است

در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند.
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند

بدون شرح

 

 

برچسب‌ها: بدون شرح, دلتنگی, تنهایی

عجب آشفته بازاریست دنیا

 

دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که میسوزد

نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاری است دنیا

عجب بیهوده تکراری است دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبک بالان ساحل ها ندیدند

به دوش خستگان باریست دنیا

مرا در اوج حسرت ها رها کرد عجب یار وفا داریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

برچسب‌ها: ادبی, عاشقانه, دنیا, دلتنگی, تکرار

آخرين شاهكار

 

بیا آخرين شاهكارت را بيبين
مجسمـه اي با چـشمانی باز
خيره به دور دست
شايد شرق شايد غرب
مبهوت يك شكست،
مغلوب يك اتفاق
مصلوب يك عشق،
مفعول يك تاوان
خرده هايش را باد دارد مي برد ...

 

 

برچسب‌ها: شاهکار, عشق, مجسمه, دور دست, دوست

کودک فال فروش

 

کودک فال فروشی را پرسیدم چه می کنی؟

گفت:به آنانکه دردیروزخود مانده اند فردا را می فروشم

برچسب‌ها: عشق, عبرت, فال, کودک, دیروز

باورش ممکن نیست

 

من گمان میکردم

رفتنت ممکن نیست

رفتنت ممکن شد!!

 باورش ممکن نیست...

 

 

صبح كه بيدار می شوی
  میخواهی کدامین نقاب را برداری؟
فصل نقابهاست...
 انگار كسی ما را بی نقاب نمی بيند
    اگر چهره  واقعی داشته باشيم
كسي ما را نمی پسندد
به راستی که فصل ، فصل نقاب هاست ..

 

 

به چشمانت بیاموز که به چشم به راه بودن عادت نکند ؛ بیاموز که به در
خیره نماند

به چشمانت بیاموز که برای هر کسی بیخواب نشود .

به زبانت بیاموز که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد .

به زبانت بیاموز به هر کسی نگوید دوستت دار...
 

برچسب‌ها: عشق, ادبی, دوست, رفتن, نقاب

لهجه گل های نیلوفر


    شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

    تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

    تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

    پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

    تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

    و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

    همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

    حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

    نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا

    شاید خطا کردم

    و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

    ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

    و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

    و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

    و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

    تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

    و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

    و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

    کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

    و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

    هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

    ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

    و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

    کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

    تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

    و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

    کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

    و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

    میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

    نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

    برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

برچسب‌ها: لهجه گل های نیلوفر, ادبی, شعر, عاشقانه, دوست

من از اعدام نمی ترسم

 

شمارشو پاک میکنی که فراموشش کنی اماقسمت ناراحت کنندش اینجاست که شمارشو هنوز حفظی

 

من از اعدام نمیترسم!
نه از چوبش نه از دارش!
من از پایان بی دیدار میترسم

 

چه لحظـــه دردآوریـــه،
اون لــحظه کــه میپرسه: خوبیــ؟
بغض تو گلوتــ میپیــچه ...
5 خط تایپ میكــنی، ولــی بــه جــای enter ...
همــه رو پاکــ می‌كــنی و می‌نویســی: ...
خوبــم مرســی تو خوبـــــی؟

 

برچسب‌ها: پایان

راستی اسمت کی بود؟؟؟

 

کسی چه میداند...



امروز چند بار فرو ریختم


از دیدن کسی که


فقط لباس هایش شبیه تو بود !!

 

 

 

 

 

ســــــــــــخــــت یــــعـــنــی:
بــــعد از ســـه مـــاه زنـــــگ بــــزنی بـــه کـــسی کـــه یــه زمــان لیــلی و مجــنون بــودید بــرا خـــودتون...
بـــعد اون وســـط حـــرفش بــــگــه:
مممممممممم.......راســــتی اســـمـت چــی بــود ؟؟؟

 

اگر نهال های جنگل
بدانند ،
روزی تن هاشان
دسته ای در دستان
تبر یه دوشان
خواهد شد
مثل من
،
شاید ، هرگز
دل تنگ باران
نشوند .

باران باش


باران باش ! كسي به باران عادت نميكند . هر وقت بيايد دوست داشتني ست ...

...                                   ........

...                                   ........

...                                   ........


     عادلانه است !!!

 

                 دروغ از تو ...

 

                 باور از من ... !!!

...                                   ........

...                                   ........

...                                   ........


 

نه چتر با خود داشتي

                       نه روزنامه

                       نه چمدان ...

                                                عاشقت شدم!

         ....

         از کجا بايد مي‌فهميدم مسافري؟

...                                   ........

...                                   ........

...                                   ........

 

انـصاف نـیـست

که دنـیا انـقدر کـوچک بـاشد

کــه ادم هـای تـکـراری را روزی صـد بـار بـبیـنـی

و انـقـدر بـزرگ باشد

کــه نتوانی ان کسی راکه دلت مـیـخواهد

حتی یک بار بـبیـنی...!! 



برچسب‌ها: باران, مسافر, چمدان, عشق, دوست داشتن

جه زود دلتنگ ميشوم !!!

 

جه زود دلتنگ ميشوم !!! كفشهايم كه جفت ميشوند دلم هواي رفتن ميكند . من كودكانه بي قرار ميشوم بي انكه فكر كنم جه كسي دلتنگ من خواهد شد ...

......

.........

..................


اگــــــه یـکـــی دستتو گـــرفت و دلت لـــــرزیـــــد،زیــــاد عجلــه نــکن . . .یــــه روز بـــا دلت کــــاری میکــنه کــــه دستـــات بـــلرزه . .

 .................

..........

.......

..

گفتی ما به درد هم نمی خوریم ... اما هرگز نفهمیدی من تو را برای دردهایم نمی خواستم..........

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همدردت بودم .... وقتی کــه دردهایت تمام شد رفتی , مـن ماندم و هزاران درد ناگفتــه !

==============================================================

گفتم : فراموشت میکنم ؛ گفت : نمیتونی ! رفت ..... بعد از یک مدت برگشت ... گفت : دیدی نمیتونی ... گفتم شما ... !؟

برچسب‌ها: فراموش درد دلتنگی رفت

دلتنگ

 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف 
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا

-----------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------

...

هراس ..

 

هراس ....


یعنی ... من باشم !!!!

                         و ... تو باشی !!!!

 

                         و حرفی برای گفتن ............ نباشد!!!


برای هر اتفاقی‌

             می‌توان پاسخی یافت

                                   جز برای رفتن‌های نابهنگام ......

   شاید رفتن ، خود پاسخ یک اتفاق است!

             هیچکس نمیداند

                                 جز آنکه رفته است ....


قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟


از کجا وز که خبر آوردی ؟


 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما


گرد بام و در من


 بی ثمر می گردی


انتظار خبری نیست مرا


 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس


 برو آنجا که تو را منتظرند


 قاصدک


در دل من همه کورند و کرند


 دست بردار ازین در وطن خویش غریب


 قاصد تجربه های همه تلخ


 با دلم می گوید


 که دروغی تو ، دروغ


 که فریبی تو. ، فریب


 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای


 راستی ایا رفتی با باد ؟


با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای


راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟


مانده خکستر گرمی ، جایی ؟


 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟


 قاصدک


ابرهای همه عالم شب و روز


 در دلم می گریند

دیوار

پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
دختری بود که من
سخت می خواستمش
 و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پر شور
و مرا دوست یدارد شیرین ...
 و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوشدل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
و چه خوشبختی پاک
در نگاه من و او می خندید ...
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از این بهتان چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او اینک این درشت بزرگ اینک این راه دراز
اینک این کوه باند ...

کجایی؟

شبی تنها

میان موجی از احساس

نوشتم قصه ای زیبا

ز شبهای غم و باران

نوشتم خاطراتم را

به روی لوحی از احساس

به یاد روز بارانی

به یاد لحظه ی آخر

به یاد آن نگاه گرم و شیرینت

شبی تا صبح لرزیدم


قدمهایت به یادم هست

و اما در کنار تو

قدمهایم که گویی در سرای نور

زمین را لمس میکردند

و من دور از تمام این جدایی ها

برایت گریه میکردم


کجایی بهترین من ؟

کجایی ای پر پرواز ؟

کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟

چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟


بیا پایان غمهایم

بیا در اوج با من باش

مبادا بشکنی پیمان

مبادا از دلم دوری کنی یکدم

تو میدانی برای قصه های ما

نباشد خط پایانی

تو بشنو از دل تنگم

که تا هستم در این دنیا

به یادت مینویسم خاطراتم را .

 

تو را من دوست می دارم

قفسم را مشکن

تو مکن آزادم

گر رهایم سازی

به خدا خواهم مرد

من به زنجیر تو عادت دارم

بار ها در پی این فکر که در قلب توأم

با تو احساس سعادت کردم

به خدا خوش بختم

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

،،،،،،،،،،،،،،،

،،،،،،،،

،،،

، 

،

،

،

،

،

تورا من دوست می دارم نه قدر آب دریاها

كه روزی خشك می گردد شوند بیچاره ماهیها

تو رامن دوست می دارم نه قدر غنچه و گلها

كه روزی پرپر  شوند بر آرند آه از دلها

تو را من دوست می دارم  به قدر كهكشان و ماه انجم ها

كه جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها

 

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

اینجا نشسته ام

به امید اینکه از این راه بیایی

و من چشم روشنی بگیرم

انگار

از یاد برده ام که تو همیشه خودت را

به آن راه می زنی!!!

 

 

 

     پنج وارونه چه معنا دارد ؟


برادر کوچکم از من پرسید !

من به او خندیدم ،

کمی آزرده و حیرت زده گفت :

روی دیوار درختان دیدم ، باز هم خندیدم .

گفت : دیروز خودم دیدم پسر همسایه ،

پنج وارونه به دختری میداد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید


بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :

بعدها وقتی باریدن بی وقفه درد سقف دیوار

دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنچ وارونه چه معنا دارد .

 

 

 

نباش من تنها نیستم

 

نباش!

من در نبودنت تنها نمانده ام!

عکس هایت هست

ببین چقدر مهربانند

هیچ وقت تنهایم نمی گذارند

ببین چقدر صبورند

هر چقدر دردودل می کنم 

خسته نمی شوند گوش می دهند

نگاهم می کنند و لبخند می زنند ..

نباش!

من تنها نمانده ام

 

 

 

 

اون لحظه که گفتی یکی بهتر از تو رو پیدا کردم!

 یاد اون روزایی افتادم که به صدتا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم..!!

 

چه خبر از دل تو ...

چه خبر از دل تو .... ؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من می گیرد؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی می میرد !
تو هم از غصه این قهر کمی دلگیری؟

لحظه ای هم خبر از حالِ دل خسته ی من می گیری؟
...شود آیا که شبی،
دل مغرور تو هم،
فکر چشمانِ سیاهِ دگری خاک کند
دستِ خالی ز وفایت روزی،
قطره ای اشک ز چشمان ترم پاک کند
چه خبر از دل تو .... ؟
دانی آیا که در این کلبه ی درد،
اندکی مهر تو بس بود ولی
دل بیرحم تو با این دل دیوانه چه کرد؟

آدمک باز بخند

چه توقع داری؟ دلم امروز شکست

 از کلاغی که لب بام دل دوست نشست

 شب این شهر ‍پر از کابوس است

شام تاریک دلم در پی فانوس است

 آدمک با من باش تو نبودی واژه ها ابر شدند

 دفترم تاریکست بی توام مرگ زمان بی گمان نزدیکست

 من چه سرسختانه بی تپش میخندم

 تو نخندی هیچم آدمک باز بخند

چه کسی ....

خستگی های مرا

چه كسي خواهد كشت؟

داغ تنهايى را

چه كسى از قلبم خواهد شست؟

چه كسى با من بود؟

چه كسى با من هست؟

چه كسى هست كه اندوه مرا

با نگاهى به نگاهم ببرد از قلبم

و بگيرد از من

غم تنهايى را؟

خستگى هايم را

با كه تقسيم كنم؟

حرف تنهايى را، حرف دلتنگى را

به كه تسليم كنم؟

چه كسي مى داند به چه مى انديشم؟

چه كسى مى فهمد من پر از تشويشم؟

چه كسى با من دل خسته دمى از من گفت؟

چه کسی با من مطرود نشست؟

چه كسي حرف مرا، درد مرا

لحظه اى باور كرد؟

 تا حالا شده بعضی وقتا یهو دیگه دوسِش نداشته باشی ؟! به خودت میگی اصلاً واسه چی دوسِش دارم ؟!

 مگه کیه ؟! مگه واسم چی کار کرده ؟! مگه چی داره که از همه بهتر باشه ؟! اصلاً من که خیلی از اون بهترم ! . . . .

 بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی این قدر خودتو اذیت کردی ! بعد یهو یه چیزی یادت میاد !

یه چیز خیلی کوچیک ، یه خاطره ، یه حرف ، یه لبخند ، یه نگاه ، و بعد . . . . همین . . . .

 همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی !

 نمی تونی دوسِش نداشته باشی ! اصلاً نمی خوای که دوسِش نداشته باشی !

آخه همه ی زندگیته خب !! وجودته ! اون موقع است که میفهمی چه قدر دوسِش داری !

قرآن

 

                صدتا کتاب خوانده ام
داستانی ، علمی ، عشقی و....
آخر عمری
توی گنجه یه کتاب دیدم پر خاک
روش نوشته بود: قرآن، نویسنده: خدا، موضوع : راه و رسم زندگی
خوندمش
چه حکایت تلخی، تمام عمر، اشتباه رفتم................


ریسمان پاره

 

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد
دوباره دوام می آورد
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است

عشق رفته

 

ارزو دارم شــبــی عـاشـق شـوی

ارزو دارم بـفـهـمـی درد را

تــلـــخــی برخوردهــای ســـــــرد را

مــی رسـد روزی کــه بــی مـن لـحـظـه هـا را ســر كـنـی

مـی رسـد روزی کـه مـرگ عـشـق را بـاور کـنـی

مــی رسـد روزی کـه شــبــهــا در كـنــار عـكــس مـــــن

نـامـه هـای کـهـنـه ام را مـو بـه مـو از بـر كـنـی

 

رفت ....

هر چیز زمانی دارد نفس هم که باشی دیر برسی من رفته ام ...

 

 

 

یک نفر رفت و ... یک نفر جا ماند... یک نفر تا همیشه تنها ماند!...

آغوش ِ تو

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد مثلا آغوش ِ تو....